عصرانه پارک را غنیمتی است
جامه تازه می کنیم و
بر بال ملائک
به بیرون می زنیم
بادها از شش جهت می وزد
زندگی را
هم این لحظه ای بس
که به غلتیم
در خاکستر لحظه های سرد
یا در دهان تشنه ی خاک
اصلآ از پیش هم پیدا بود که :
از آن سه تن
دومی می خسبد
در آماس سیاه خاک
سومی می ماند شناور
در رگ شفاف نهر
اولی می نشیند
به تاول تجربه های چرک
پس مردی که
بر پله کان چوبی صبح
درنگ می کند
با مشت های گره خورده
به اسطوره می رود
او جامی از شوکران را به داوری می برد
اما پرواز بادبادکی هم بس
تا آسمان را
غرق در علامت سئوال کند!
می پرسم:
بی تن پوش باد و
بی هم نشین سایه
این کودک را چه کسی از پرواز بادبادک
سیراب می کند؟
مرد گره ابروان را می گشاید
گره کراوات را شل می کند
می رود پشت به دریای مرده می ایستد .