تبليغاتX
دخمه
از دلکهرباش

می سراید سوگواره ای مدام

که بیائی

           بنشینی و ببینی

بانوی گیسو بلند آب

با خروش تازیانه هاش

از جغرافیای واژه و حرف

در بستر ژرفا

به کاشانه ی ماهی و صدف می گذرد

مادر ــ آب

ثقل بی نهایت تقدیر می شود

در آمد شدی مدام و

لبریز می شود از پله های جهان

زن ــ آب

تا دفن شود

در دهان تشنه ی خاک

یا به منقار مرغ ماهی خوار

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 13:26 توسط محمد رضا بهادر |

کمی مانده به آن طرف تر

تا بنشاندش به هاله ای لاجورد

و از تو به تویش بشکافد و

                               برود آن جا

                                          تا اعماق

تا میل سرخ

و سراغ چه چیزی را بگیرد

                        که هی فراموش می کند

                                                     و باز...

بازی در ادامه ی راه

میل سرخ را در چیز ها

                       و آن جا در

                       جا به جا ئی ها جستجو

                                                گم ، گم...

گم می کند

برود تا ته سطر

و باز، باز گردد و بیاید این جا

                             و این جا بنشیند... امضاء

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 1:18 توسط محمد رضا بهادر |

ايستگاه راه 

از وقتي كه برگشتم واز هول خبر شايد ،اندك اندك احساس كردم دوباره پريشاني حواس دارد بروجودم غلبه مي كند .رفته بودم ،به اين منظور كه فراموش كنم .اما مي دانم كه ديگر چيزي چاره نمي كند .تنها دست وپا زدن ،در وضعي است ،كه مي توان روي نشانه ها ،حدس بزني وهمراه آن ،آوازي ترسناك در يكي از آن پسله ها تاريك ذهنيت ،مثل عربده مستان ،در بن بستهاي بي خبري ،بشنوي ودر پا يا ن ويا كمي مانده به پا يا ن ،ودر هم آن لحظه ها كه عهد مي كني بروي ،بلكه زندگي تازه اي آغاز كني نا چاري كنج انزوا برگشته ،بنشيني واز درد تنهائي خود ،گريه ساز كني .

حالا ؛بهتر پي بردم واقعا؛آخرين شب جدائي بود انگار ،زيرابي تابي بسيار كرد.آنطور كه دايه گفت :ببين ؛اين چند ساعت آخر ،مي تواني محبت اش را جلب كني .

گفتم :اينهم از گرفتاري آخري عمري است .دست تو نمي خواهم بسپارم .تو ،نگه داري خودت را بتواني مولظب باشي ،كفايت مي كند .

راستش ؛برده بودم مريم كوچولو را به اتا قش بخوابد .ديدم رفته رفته ،گريه ها ش اعصابم را مخدوش مي كرد .دايه نيز ؛چند روز متوالي بود ،لام تا كام جوابم را نمي د اد.آنوقت ؛زير گريه زدم دفعتا ،تا اينكه آثار وعلائم اش نودار شد.

خودش بود. گفت :همين ديگر ؛تمام توجه ات را مي خواهد .اينها نشان بي توجهي است .

حرف هاي ديگري هم ،شايد زد .در هر صورت ،از خستگي چيزي سر در نيا وردم .به راز گريستن هام ،پي نبرده بود .وني دانست نگاه نهان ودلوا پس كشف ،پشت شيشه هاي مه آلود ،

پيوسته ودر همه جا مرا قب اش بود ه. معني انتظار ،هميشه برايش يكسان بود ،در همه جا وهمه وقت ؛يكسان بود ،در خيابا ن واتاقهاي تاريك .

گفتم :اينجا ؛چيزي ديگر ،از آنچه فكر مي كني ،باقي نمانده ،هيچ.

اگر منظوري در كار نبود .نمي دانستم ،لا اقل اين يكي را بايد مي دانست.بارها پيشامد كرده بود ،هم هنگام كه از شلوغي  فرساينده خياباني ،غرق در نئون مغازه ها ،عبور مي كرد .

آواي خفيف حركت گام ها را ،در همين پسله هاي نزديك پيچ ديوار ،شنيده واز لبخند رو

بفراموشي رفته ،برلب هاي پشت شيشه ها ،به ستوه مي آمد ودور مي شد .اتو مبيلش را ؛

در كوچه اي دورتر پارك كرده وحالا ،چند مغازه پائين تر ،بدنبال چه كارهائي آمده بود ؟

پشت سيم ؛تاكيد كرده بود :حتم ؛حتي اگر فقط يكروز ،باقي مانده باشد.

تصوري از باز گشت را ؛آغاز با هر شروع كار روزانه ،برپرده تاريك ذهنش ،پرورده بود .

با نزديكان ؛اينطور مي گفت .خصوص هنگام سرو ،امتنان خود را از چنين فكري ،فراموش نمي كرد .در حالي كه سراپا ؛دل به كارش مي بست ،به آن لبخند محو ،بربوم نقاشي مي مانست .آنان نيز ،مسرور از امتنانش ،به اد امه گفتگو هاي قبلي ،مي پرداختند .چند لقمه اي بلعيده وبعد ،دنباله حرف هاشان  را پي گرفته ،وتمام مي كردند .

مريم ؛حالا يك ساعتي مي شد ،كه خوابيده ودر همين فاصله ،تب وهذيانش نيز با تاخيري

مشكوك روبه بهبودي مي رفت .فراز ونشيب  ومشكلات آن زندگي ،برايش  اصلا قابل تحمل

نبود .بوم نقاشي را ؛از جلويش برداشته بودم ،كه دايه ؛هنگام شليك دومين گلوله توپ ،با

جهش هاي باور نكردني ،يكراست از ميانجاي ايوان ،بين گياهان باغچه، پنهان شد:

ايندفعه كجا را زد ؟خدا لعنتشون كنه .

آن جسم فرسوده واز كار افتاده را ،با چه تند وتيزي ،به جانپناه رسانده وحالا ؛سر بيرون آورده واين بار با تكرار سوالش ،كدام حس كنجكاوي را مي خواست ارضا كند ؟با خود تاكيد كردم ؛

آمادگي داشته باشم ،دفعه ديگر هنگامي كه صدايش را شنيدم ،يا وقتي طي روز مره گي زندگي

در گوي تاريك ذهن ،همينطور پرسه مي زند ،بگويم :كمي هم مواظب سلامت ات باش .

اما بعد ؛نمي دانم چه بود ،كه انديشه اش به فراموشي گرائيد .محترم سادات ؛قبلا اغلب از شلوغي سر سام آور خيا با نها ونورباران نئون مغازه هاي لندن ،چيز هائي گفته بود .

يكمدت بي اختيار ؛طرح نيمرخش روي بوم مي لغزيد ومحو مي شد و اوايل باز گشتنم بود .

روحيه ام رو به ويراني مي رفت .

مي دانستم .گاه ؛انگار صداي گريه اش مي آمد .مثل سابق ،بنظرم رو شانس اگر بودم ،

مي توانستم دست به كارهائي بزنم .فكر مي كردم ؛براي روحيه او نيز بهتر خواهد شد .

آخرين بار ؛در زندگي از يك جو شانس دم زده بود .

گفتم :احتياج نيست  خودت را از بين ببري .

آنوقت ؛از تكليف معلق اش گفت :به كلامي كه بنظر ،بسيار خسته مي آمد .اصرار هم فايده نكرد.

تا وقتي صداي مريم را شنيد ،هق هق اش برخاست. گفت :آنجا ماندي چكار ؟دستش را بگير ؛

بيائيد اينجا.

يكبار دعوتنامه را پاره كرده بودم .مدتي بعد ؛صد حيف وپشيماني .بيشتر به آن غرور

كاذب اش  بر مي گشت .اگر آنحرف را نمي زد ؛شايد حالا كه برگشته بودم ،مثل آنوقتها غصه

هفت سال عمر باطل ،بردلم سنگيني نمي كرد .چند ساعت گذشته ؛ بي وقفه روي چشم هاش كار  كردم. مانده بودم تعجب كه چطور در سايه روشن رنگها ؛آن چشم هاي مغرور ،بربوم مي لغزيدند وبه سراشيب مبهم ذهنم ،مي غلتيدند ونا پديد مي شدند .

گفته بودم :مرا رها كن، زود برگردم .

بستر نقاهت را ،تازه ترك مي كردم ،وهنوز كسالت مختصري ،در عظلات واندامم،باقي بود

پدرش ؛چند روزي مي شد ،كه تمام خط ونشان ها را كشيده بود .از كنار تختخوابم ؛جابجا شد ،

وبا لحن شكوه آميزي گفت :تمام مدت را تاب آوردي ،يكي چند روز ديگر بمان .لااقل با روحيه بهتري ،اينجا را ترك كني .بلكه حتي بينش ات ،عوض شود .

كمي جا خوردم .مي ديدم از يكطرف ؛حساب دخل وخرجش نمي شود ،واز طرف ديگر يكدندگي اش اغلب مانع مراجعه به پدرش مي شد .اين آخر هم ؛در سراشيب سقوط ،تاوان خانواذه را ،داشت دولا پهنا ،پس مي داد . از پيچ وپاگردهاي متروي لندن ،مي گفت ،ترس

عجيبي در دل ش ،افتاده بود . همين يكهفته ؛كه در بخش اعصاب وروان ،بستري بودم ،از

دردسر رفت وآمد ،به ستوه آمده وشكايت مي كرد .

بيرون ؛دايه مرتب وضعيت جنگي را مي پرسيد .بعد نيز ؛سر مي جنباند ،وآهسته درون پناهگاه بر مي گشت.

گفتم :آنكه نيم ساعت پيش قرمز بود دايه .اما ،گمان نداشتم صدايم را نيز شنيده باشد :حتي براي

لحظه اي، كه به خود مي آمد وهمان گونه با جهشي باو نكردني ،در جانپناه سنگر مي گرفت .

در حالي كه ؛تمام آن نيم ساعت پيش ،لابد از ترس ،در كنج و.زاويه پناهگاه، خوابش گرفته بود .آنوقت ؛آنچا مريم مي گريست ،او دنبا ل كابوسهاي بيداري را ،درون خواب دنبال مي كرد .هنگامي كه ؛به تاريكي سرداب ،قدم مي گذاشت ؛صدايش در خنكاي آن فضا ،صداي نسيم ملايمي بود انگار ،كه برپوست گندمگون خود ،احساس مي كرد وبجز آن صدا ،بندرت صداي ديگران را ،مي شنيد .واز وا خوردگي روز افزون ،هر لحظه از ترس ،يك پله فروتر مي رفت

در مهماني شام پر شكوهش ،آقا بزرگ پرسيده بود :

محترم پس اين آدم، كي مي خواهد دل به كارش بدهد ؟

چند بار مكرر ؛بهش گوشزد كردم ،اينجا آب وهواي غربت ،با مزاجم سازگار نيست . از رطوبت اش ،ودرد استخوان گفتم ،كه چيزي به خرجش نرفت .بعداز آن حرف آقا بزرگ ،

آخر شب بود ديگر .گفتم :انگار بعداز سه ماه دوندگي وانتظار ،براي دعوتنامه جديد ،فقط

آمده ام چنين حرفي بشنوم .

 

گفت :اينرا ؛رو دلسوزي ،بهت گفته ،به دل نبايد بگيري .

مريم ؛قبلا آمادگي رواني نداشت .تازه بستر را ترك كرده بود .مانده بودم بلا تكليف .سوزان عروس اول آقا بزرگ نيز ،پيغام داد :اروپا ؛امسال زمستان سختي را مي گذراند . خصوص جزيره ،كه در اين بين ،سرماي بي سابقه اي عارض شده .

با اين حرف  ديدم فكرم ،دوباره به تلواسه افتاده ؛گفتم :پس انظار دارد ؛اين بچه بيمار را ،با

خود وردارم به غربت بياورم ،كه مثلا چه بشود ؟

گفت :براي ديدن فرزندش توقع زياد چنداني نيست .

هنوز فارسي ؛دست وپا شكسته ادا مي كرد .گفتم :اگر به خاطر حرف اين وآن نيست ،خودش

چرا يك هفته مرخصي نمي گير د؛بيايد اينجا ،بلكه تمدد اعصابش هم بشود ؟

با اينحال ؛از ته دل مي دانستم ،چنين كاري نمي كند .سوزي خانم ؛ارز كار وبارش ،به سفسطه

ياد مي كرد :اين همه سال ؛زحمت كشيده،دستش در جائي بند شود .آنوقت ؛انتظار داري ،با اين پيغام دست از همه چيز شسته وبرگردد.

از طرف آقا بزرگ هم دايم نيش مي زد :اگر هم چند رفيقهاي محفل بازت ،اراده وپشتكار داشتي ،حالا در شيك ترين گالري هاي لندن ،گنجايش كارهات نبود .

بعد هم افزود :باز دست رو دست بگذار ،ببين عاقبت چه خواهد شد.

بيش از اين ؛ديگر بحث وجدل ،دردي را دوا نمي كرد .زمستان ؛بتدريج سپزي مي شد .اواخر

يكهفته مداوم ،رو پرداخت  تابلوي سوزي در ويرانه ،وقت وانرژي مصرف  كردم . نتيجه اما

چندان چنگي بردل نمي زد .بيش از ده عكس سفارشي ،همراه با مخارج هنگفت ،فرستاده بود .

عاقبت چيزي كه  به نظر اول ،در ذوق مي زد ،سيب آدم اش بود ،كه انگار مچ غافل يك مترسك ،بين آفت جاليز زده مي نمود .

پيغامش ؛اسباب دلخوري نبود .همانوقت متوجه شدم .همين عروسك بزرگ شان ،كودك اش

مي كرد .بعدها ؛كه ديده بو دمش  ،پاي درخت شمشاد ،ايستاده وپاي راستش را،روسه پايه ،

درسايه روشن باغچه جاگذاشت :

در مهماني شام آقا بزرگ ؛حضورت اصلا ،زنده وفعال نبود .

گفتم :با اين وضع ؛مي خواستي دست به معجزه بزنم .

گفت :در هر حال ؛حسرت اش هم از هزينه گزافي بود ،كه آنشب متحمل شد .همه اش آخر ،

هيچ وبي هوده ،از آب در آمد .

برايش از دربه دري واز زخمهاي رواني انسان حرف زدم .اما ؛از گوشها ش ،چيزي بدهكار اين حرفها نبود .با شنا خت قبلي ،اشكوب سوم آپارتمان را در نظر گرفته بود . از يكهفته قبل

كليه طرح وبرنامه ها را، منظم كرد .با نخستين برخورد ؛در فرودگاه بود شايد ،ديدم تمام كارها را ،رو روال ويژه اي پيش مي برد .

پرسيدم :مگر اتفاقي قرار است بيفتد ؟

بر پاشنه در ؛ديدم نيم رخ ايستاد ،كمي چپ نگاه كرد .نسيم سردي ؛از كتف راست ،گيسويش را با خود مي برد . همانطور ماند ،اما حرفي نزد .آنوقت ؛سوزي بود شايد ويا عروس دوم آقا بزرگ ،كه گفت :اينها مقدمه برخوردهاي ديگر است .اگر يك مقدار ؛شور وحال بهتر نشان

داده بودي ،حالا اين وضع رانداشتيم.

در فرودگاه بود. نمي دانم ؛شايد هم در يكي از متروهاي لندن ،هيچ ترديدي نداشتم ،حتي بسيار مطمئن بودم .از آنحرف محترم السادات نيز ،رنجشي هم در دلم نبود .به هر حال ؛از

با بت مريم ،تا حدي زياد خيالم آسوده، به نظر مي رسيد  .چون دايه ؛هر چه بود ،هنوز توانائي جست وخيز داشت.در ساعت هاي مختلفي ؛كه آژير شبانه شنيده مي شد ،در تاريكي نيز بچابكي ،از موانع بين راه عبور مي كرد .

 

 

اغلب ،بروپاي فرسوده ،راست وا مي ايبستاد . دست از چار چوب مي گرفت ،ونه آنطور كه هر كس ديگر ،از هراس انفجار توپ وموشك ،يا بمباران شبانه هواپيما ،در كوچه هاي تاريك ومتروك ،حركت مي كرد وبا اينحال ،به پناهگاه مي رفت.

گاه ،از پشت شيشه ،مي پائيدم .در نگاه نهان ونا پيداي او ،نا پديد مي شدم .گاهي نيز ،پاره تركش مذاب ،بر بالاي بام سقو ط مي كرد . صداي سوختنش حتي در خوابها وخيا لهاي بيدار مريم ،تكرار مي شد . وقتي به تاريكي راه مي رفت .آن صداي ديگر ،زوزه ي گريه بود ؛

انگار التماس هم كردم . گفت :بيشتر از اينكه بشود ،خودت را خسته وپريشان مي كني .

آنوقت حاصلش موجب سر خوردگي رواني ،خواهد شد .

گفتم :    ببين محترم ،حرف ديگري اگر هست ،من آمادگي شنيدنش را دارم .

چلچراغ پذيرائي را خاموش كرد در حالي كه سعي مي كرد ،پس از خميازه اي اثرخستگي

را با لبخندي محو پر كند ،روي كاناپه نشست .خط رو گونه هاش ،عميقتر به نظر مي رسيد .

از زاويه اي كه بود ،اينطور مي ديم گفت :به خاطر اين آخرين كارت مي گويم ،كه چندان كار ي هم به دلت نزد .

صدايش ،هر چه ضعيفتر، مي آمد. بعد افزود :چقدر هم سركوفت اين وآن را ،مجبور شدي بشنوي .

نگاهش كه مي كردم م متوجه شدم ،اينجا آب وهوا ،با پوستش نسا خته بود .آنجا ،فبلا پنج نسخه

از گيا هان طبي ،برايش ارسال كرده بودم . قبل از جنگ نيز ،كه زندگي بي دغدغه تري

داشتيم شبها باز مرتب ،تا دير وقت مشغول بود . اغلب ساعتها به طرح چهره اش در آينه خيره مي شد ،و آهسته گريه مي كرد .

گفته بود :آقا بزرگ ،رفته رفته در بازار بورس لندن ،براي خودش جائي باز كرده.

بعد نيز ،گوشي تلفن را ،دست به دست داده ،پرسيد :نمي شود آن بوم نقاشي ات را هم ،با

خود بياوري تا حوصله ات شود ؟

گفتم :خودت كه بهتر مي فهمي ،آن طور نمي شود .

ديگر اصرار نكرد .هق هق گريه هاي مريم ،از جائي به گوش مي رسيد .روزها ،اغلب در طول دالان از نظر پنهان مي شد . از پيچ راهروها ،به دنبال چيز هائي مي رفت وباز مي گشت .از سكو ها ورخزيده عبور مي كرد . گاه نيز ،سقوط كرده ،فرياد شيونش مي آمد .در اتاقهاي خالي ،مي پيچيد ودر تاريكي دهليزها ،طنين انداز مي شد .

وقتي از بستر بيماري بر مي خاست ،يكمدت دلفريب شده بود .دايه ،دائم به دورش ،در حال

پر پر بود .مي گفت :انگار خداتازه داده .

دست ورويش را مي شست . تر وخشك اش مي كرد ،ومرتب با خودش حرف مي زد .آهسته

مي گريست ؛وبا دستمال ،آب بيني خودرا مي گرفت .آنوقت ؛آرام آرام ،برخي از خواهشهاي قلبي اش را ،با صداي بلند تكرار مي كرد .گاهي ؛از ته دل ،غصه ام مي گرفت .دنباله حرفش را ،قطع مي كرد ،بدنبال چيزهاي ديگري مي گشت . با چشمهاي پر تعجب ،حركات اش را ،

دنبال مي كردم.

اونيز؛ مي خنديد،وحرفش را تكرار مي كرد :انگار خداتازه داده .

گفتم :به موقع اگر نرسيده بوديم ،معلوم نبود چه مي شد ؟

بسياري مواقع ؛مانند خوابگردها ،به توده تاريك دهليزها مي پيوست ،ودر سراب خانه ،نا پديد مي شد . اما مريم ؛اگر بيش از اين ،زير دستش مانده بود ،همين پوست واستخوان هم ،باقي نمي ماند .

يكمدت ؛نجاتش را ،به ياري خدا وا گذاشته بودم .دعا مي كردم ؛بلكه حالش خيلي زود ،رو به بهبود گذارد . چرا كه بايد مي رفتيم ،كجا تا كجا ،كه مثلا وخامت حالش بهتر شود . از روحيه افسرده اش ،بندرت فاصله مي گرفت .در فصل هاي بخصوصي ،آن شدت مي گرفت وگاه

نيز ،در نيمه هاي فصل بود .

گفتم :سلامتي اش ؛از اينها ،مهمتر است .

اما ؛انگار كه نفهميده با شد ،لبخندي مجنون وار ،بر لبهاش نشست ،وبا عجله دور شد .هنگام باز گشت ،در پيچ تاريك را هرو ،پايش به چيزي گير مي كرد .معمولا ؛با سقوط آزاد فلز ،در

امتداد ارتفاع ،شنيده مي شد .سپس ؛صداي غمازش ،در گوشها طنين گوشخراش مي كرد.با

اين حرفها ،باز هم كورمال كور مال ،راهش را پيدا مي كرد وهمانطور مي رفت كه برود .

با هيا هوي آژيرها ،ويا حركت آمبو لانس ،بسرعت دست بر ستون ديوار مي كشيد .ودر ذهن به طرح يك عصا مي انديشيد . صداي خيال اش ،تا ديرگاه شنيده مي شد . حتي انفجارهاي پي در پي ،كفاف دفن آنها را نمي كرد .پيوسته ؛از قعر جانپناه ،بگوشها مي پيچيد :پنج شنبه آخر سال ،اين را بگويم يادم نرود ،بروم حلواي خيرات ببخشم.

طرح چنين عصائي را ؛از دير باز ،در ذهنش مرور مي كرد .با گامهاي شمرده ؛از پستو هاي تاريك ،بازمي گشت .هنگامي كه دذ مسيرهاي خط كشي ،عبور مي كرد ،دنباله راه ،ماندگار زندگي ش بود .سپس ؛از خلوت خاموش كوچه هاي بارييك وبلند ،حرف مي زد .ساعتها نيز ،پاي همين درخت شمشاد ؛كه درباغچه ،روبرويش قدمي افراشت ،ايستاده بود ،تا بر

گوشه هائي از تاريكي زندگيش ،روي بوم ودر قالب رنگها ،پرتوي از روشنائي بيفكنم .

بعداز آنهمه فراز ونشيب ؛كه طي مي كرد ،عاقبت رو به قبله مي نشست وبازمانده وقتش را ،

تسبيح رد مي كرد .ويا به ذكر آيت الكرسي ،ودعاهاي ديگر مي پرداخت . زير لب زمزمه مي كرد ،ونم نم اشك مي ريخت .در اينحال ؛شايد يكمقدار بيشتر ،به طرح نيمرخش شبيه مي شد ،

كه دو قطره درشت ،در شيارهاي ور چروكيده چهره اش  ،غلتيده وجاري شده بود .

روزها ؛بتدريج مي گذشت ،ورفته رفته كمحرفتر وكمروتر مي شد . طرح پرتره را ،از نزديك

روي ديوار ،تشخيص مي داد نخست چند جمله مي پرسيد ،وبلا فاصله باز ،درلاك سكوت وانزواي خود ،فرو مي رفت :گفتي اسم عروس دوم اش چه بود ؟

گفتم :نازلي دايه ؛قبلا هم گفته بودم انگار ،بهتره برگردي رختخواب .نا پرهيزي براي مزاجت

تاثير خوشايندي ندارد .

دوباره پرسيد :پس شمس الملوك ؛دختر بزرگ آقا بزرگ ،گفتي حالا جكار مي كند ؟

خسته شده بودم .گفتم :چه ميدانم فراموش كرده ام دايه .

محترم السادات ؛ظاهرا خيلي چيزها را ،از پيش مي دانست .برايم گفته بود ،اينطور تمام خواهد شد .چند بار ؛در همين فاصله هاي معين ،حرفهائي در اين حال وهوا گفته بود .

آقا بزرگ از او خواست .تا مدتها بعد ؛كه ديگر تعداد تابلو هاي سفارشي ،به گالري لندن نرسيد

گفت:بليط گرفتم ،فردا برگردي.

پرسيدم :چطور؛آنهمه ؛كبكبه و.دبدبه ،يكمرتبه فروكش كرد؟

حرفش را دوباره ،پس گرفت .يادم افتاد ؛دايه به آساني ،داغش را نمي توانست تحمل كند .

مثل من ؛كه طي روز صدايش را اغلب ،از حوالي سر سرا ،مي شنيدم.با احساس گنگ و

نا پيداي وجودش،در گوشه واطراف خانه ،رفته رفته انس مي گرفتم.در يك چنين وضعي ،

جسم خاكي آدم بسرعت رو به فرو كاستن مي گذاشت.

برايم گفته بود ؛يكباركبيست دقيقه رو ساعت وقت گرفتم ،ديدم آمده بود ؛پشت جام پنجره ايستاد،وزل زد به تاريكي درون اتاق .

بعد گفت :وقتي كه برق آمد ،احساس كردم،انگار چيزي جا گذاشته ورفته بود.

با تعجب پرسيدم:مگر چشمهات ؛به تاريكي،بهتر مي بيند؟

حرفي نزد .تصميم نداشتم ؛اورا سرزنش كنم.گفته بودم بخود ،بلكه عقده گشائي دلش ،تا

حدي بهبود رواني دلش را ،كمكي كرده با شد .آنجا ؛رو به شكوفه هاي درخت گيلاس ،

ايستاده وساعتها خيره مي نگريست . بعضي روزها نيز مويه اي را آهسته زير لب زمزمه مي كرد .يكدسته ابر رقيق،از پهنه جنوبي آسمان ،متراكمتر مي شدند .

 

صداي شستن ظرفها ،در آشپزخانه بگوش مي رسيد .بعد ؛بخيال كه پنج شنبه غروب ،از

گلزار شهدا آمده بود ؛گفت :گفته ؛بگو عادل ،به وضع سلامت خود ،كمي بيشتر برسد .اين

چاره ش نمي كند كه اين طور بخواهد خودش را از بين ببرد .

گفت :بگو بهتره از انزوا برگردي وبا زندگي آشتي كني .

گفتم :اين حرفها گذشته دايه ؛زخم دل آدم را ،دقمرگ مي كند .

پاشده بود ؛برود تجديد وضو ،ديدم آهسته با خود حرف مي زد .از گرماي هوا كاسته شده بود ،

در آستان شب ،پاي شير آب ،گوشه حياط رو كرد سمت ايوان روبرو ،آنجا اغلب بر سه پايه

چوبي ،در سايه سار اطلسي هاي باغچه ،مي نشاندم .آنوقت ؛بتدريج كه از گذشته ياد مي كرد ،

مي گفت :حالا به حر فهام رسيدي ،ببين چه وقت،هم اينها را پيش بيني مي كردم .

پرسيدم :با كي حرف مي زني؛ دايه ؟

از خيلي وقت اينطور ،صدايم را نمي شنيد .شايد ؛حتي نمي خواست بشنود .يا اينكه ؛به حرفها بخواهد ،جواب مناسبي دهد .اگر به يك نداي دروني مثلا ؛ويا قلبي ،مي خواست ؛با صداي رسا

پاسخ مي داد .

براي جواب حرفهاي بيشماري ،كه در فاصله روز ،هنگام حركت وعبور مجدد كودكي ،

مي شنيد ،وگاه به اين وآن تعريف مي كرد ،معمولا مخاطب مناسبي ،مي جست .از آلبوم قديمي

خانواده ،مدد مي گرفت .غرق رژه شكو همند اعضاي خانه ،از حوالي وپيرامون خود ،دور مي شد وبه گذشته ،باز مي گشت.

ديدم كم كم ؛اينطور روزگارم ،نمي شود .محترم السادات را گفتم :دارد اين وضع براي سلامتي ام ،خطرناك مي شود .فكر چاره اي ؛اگر نباشم ،شايد ديگر نتوانم برگردم .

گفت:تمام خط هاي پرواز ،در فرودگاه لندن ،اعتصاب كرده اند .

گفتم :به هر حال ؛بهتر است ،بفكر چاره اي ديگر با شيم.

فرداي آنشب بود كه دايه خبذر شهاد ت اش را مخابره كرد . ديگر نمي دانستم ؛چگونه برگشته

بودم .هوش وحواس درستي ،هنوز نداشتم .گويا محترم سادات ؛با وساطت ،مقدمه سفر فرانسه

وپرواز از فرودگاه پاريس را ،فراهم كرد .

سه روز بعد ؛از بيمارستان كه آمدم ،دايه گفت :ديروز عصر؛ در گلزار شهدا خاكش كرديم.

يكراست آنجا رفتم .تا حوالي غروب، گريه كردم .اصلا اغلب ؛آغاز تاريكي آنجا مي روم .

فاتحه مي خوانم سبكتر كه مي شوم بر مي گردم وشبها تا دير وقت ،به شنيدن حركت گامهايش

در گوشه واطراف خانه ،گوش مي سپارم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 18:54 توسط محمد رضا بهادر |

روز به بازی بطالت

از نور آفتاب می نوشد

و جسد تاریکش را

قطعه قطعه

به کودکان دست و پا شکسته ی کوچه

                                           می خوراند

اسطوره ی لبخند را

در گنجینه ی راز خوابانده ام

تا در جیب هام جا دهم

کسی مرا به کودکان کوچه 

                                 معرفی نکرده است

آیا این روح کوچه نیست

که در من حلول می کند

یا منم که به خواب کوچه آمده ام؟

وقتی ماه

به این لیوان آب سفر می کند

نامم را در اسم اعظم

                      فراموش می کنم

تا در فراغتی مفروض

بیداری آب را طواف کنم

در این خانه

پرتاب جسمی

از گوشه ای به خیابان

هرگز به معنای جنایت

                            نیست ./

     

+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 15:45 توسط محمد رضا بهادر |

فرازهای

 

 

سيد،يعني مردي كه از فاصله راه را دونيم مي كرد ناگاه زمزمه جويبار در گوشهاش ،ظنين انداز شد وحتي هنگام فرود آمدن ،از اين قاطر پير كه بين رانهاش ،آن همه دشت وتپه را در نور ديده بود .باز احساس گنگي از صداي برخورد موجهاي كوچك ،شنيد ورو به جانب صحرا نگريست .گرماي هوا ،بوي علفها وگلهاي بابونه را ،در اطرافش منتشر مي كرد.پس براي حفظ سلامتي اش زير لب به نيايش پرداخت.

تابستان كم كم سپري مي شد وشدت گرما نيز ،رو به كاستن مي رفت اگر چه هنوز ،براي مردي كه از مرز ميانسالي ،حالا مدتها گذشته بود ،اندكي طاقتفرسا مي نمود .حيوان را رها كر د،ودست را سايه بان چشم نمود .به ياد بيست سال پيش خود بر گشت ،كه تازه منطقه را ترك مي كرد .لحظه اي نفس تازه كرد،اين بار با دقت بيشتري ،پيرامونش را از نظر گذراند .

چيزي در اعماق وجودش جا به جا مي شد .انديشيد اين آخرين تپه را عبور كند ،سواد قريه به چشم اندازش خواهد رسيد.با دست عرق پيشاني اش را پاك كرد.حيوان هم بتقريب،از نفس افتاده بود. ناگاه با اميد واري ،افسارش را گرفت ودوباره به حركت در آمد.چنان چه به آب ولرم همين جويبار ،خستگي راه از تن خود وحيوانش نمي شست،بايد اكنون جانور زبان بسته

از پا در آمده واز فرط تشنگي ،از بين مي رفت .اين طور فكر مي كرد .

به فراز تپه رسيد ه بود .وقتي نگريست ،كرانه هاي بيابان تا چشم كار مي كرد ،در سراب موج مي زد واز اميد واري اش  مي كاست .بيابان لم يزرع ،هيچ نشانه اي از آباداني ،در بر نداشت.

چگونه مي توانست اين گونه به خود بقبو لاند،زير هرم كشنده آفتاب ،اينهمه راه را اشتباه آمده

باشد ؟بعضي خاطرات كهنه را به خدمت گرفت ،به منظوري كه زير بارنوميدي ،يكباره خود را نبازد.بار ديگر قاطر پير وخسته را نگريست ،وجسم فرسو ده اش را ،سرا پا غرق در خاك سوخته .

برنوك تپه ايساتد .براي زن وفرزندش گريست . براي آنها ،كه حالا يك عمر مي شد ،وبه فراموشي سپرده بود .برهوت هولناكي ،پيشا روي اش موج مي زد. تا چشم كار مي كرد ،تنها خار بيا بان بود .بچه بهش گفته بودند؛از اين فكر وخيال دست بكشد.بعد هم هي گفتند ،تارگ سيديش پاك جنبيد ؛آن وقت ،به جستن حيواني بر خواست :

او،قاطر پيررا ،از حاجي جان مهتر حجت آقا به امانت گرفت و يك مدت پيوسته به تيمارش مشغول شد وكم كم زخمهاي كهنه وكبره بسته اش را ،مداوا كرد.تا اين كه ،به دنبال مدتي مديد

توانست برچهار دست وپا وايستاندش:حالا ،با اعتقاد راسختري به طرح نقشه هاي بلند پرواز خود مي پرداخت.ناگاه ،صداي شكستن وفرو ريختن دلش را شنيد وباگريه هاي بي امان ،ناچار

اسبا ب سفر ساز كرد ،بچه ها نيز نخست از زخم وزبان ،دست كشيده وسپس شروع به تشويق وترغيب اش مي كردند .وبا اين حال ،به منظور آغاز حركت ،هنوز زماني طولاني در پيش داشت .

حاجي با التماس ،گفته بود:سيد،نزاع سر جدت قسم ،جان تو واين حيوان زبان بسته .تيمارش كن ،تا وقتي كه برگردي .

بد نيست با هيا هوي بسيار ،براي  سلامت شان  دعاي خير بدرقه راه كرد .سيد،در حالي كه آهسته آهسته دور مي شد برگشت وبا كلامي شمرده گفت :به فكرش نباش حاجي اين راه هيچ وقت بدون رهرو نخواهد ماند .

وبه كلامي شمرده تر تاكيد نمود :يادت باشد ،اين حرف را چه روزي بهت گفته ام .

حاجي ،بالا خره با افسر دگي ،سر به زير افكند وبا لحن شماتت بار به خودش گفت :هر چه به سرت بيا ورند ،نصف حقت نيست .

 

با نگاهي حسرت بار،سربه درون آخور،فرو بردوبرجاي خالي قاطر،خيره زل زد.سيد؛آرام وآهسته ؛درپيچ كوره راه خاكي،از نظرش نا پديد مي شد.

بچه ها برگشته بو دند .همه بفكر ؛كه اين آخرين سفر سيد ،ويا سفر آخرت او خواهد بود .اگر چه هركدام دردل ،آرزو داشتند يكبار ديگر ،هنگام بازگشت ازكوره راه خاكي ،در ميان سنگلاخ بيابان ،اورا ببينند ،كه شيب دره را بالا آمده ،وكم كم به ميدان دهكده نزديك مي شود.

سابق ؛يكي از آنها ،وقتي اورا در اين حا ل ديده بود ،به حاجي گفته :بنظرم سيد از يك سمت بدنش سكته ناقص كرده ،كه اينطور راه مي رود .

دو نفر با هم ؛در ميان دشت،راه مي رفته اند .حاجي ؛چوبدستش را تكان مي داده.شايد با يكديگر؛از پي كاري مي رفته اند .مرد؛اسمش پيرزاد بوده .اهل آبادي ؛خالو صدايش مي كرده اند .سيد؛اين چيزها را بعد از سالها فرا موشي، به خاطرمي آورد.

پيرزاد؛اهل شوخي وبذله گوئي بوده ،از پاي راستش حين راه رفتن ،يكمقدارمي لنگيده .براي  همين ،هميشه عصا دستش مي گرفته .حاجي در جوابش گفته:قبلا تا حدودي سرحالتر به نظر مي رسيد،شايد اين تازگي،اتفاق ناگواري برايش پيشامده شده.

ابتدا ازدور،به همديگر كه رسيده اند ،دست تكان داده واز حال هم جويا شده اند.درحال رفتن،اين حرفها بميان آمده،تا اينكه سروكله سيد پيدا شده .از پيچ تند كوهپايه ،دفعتا پيش چشمشان ظاهر شده وبه آنها سلام داده بود .

آبادي ،غرق در روشنائي هاي زمين مي شده .از شب هنگا م،در راه بوده اند.گاهي از مسيرهاي خطرناك عبوركه مي كرده اند ،نا چار با حفظ فا صله معين ،به دنبال هم آمده اند ،

تا اينكه بتدريج سپيده از كرانه هاي افق ،سر بر آورده ،وبه تدريج دنباله راه پيموده را در پيش گرفته اند. سپس با گفتگوهاي گل انداخته ،از يك آينده بهتر صحبت مي كنند. خالو پيرزاد ،چيزهايي انگار ،ازقبل مي دانسته .اما تا آن لحظه ،به روي مبرك نيا ورده .حتي نزد حاجي ،

كه از روزگار كهن ،يار گرمابه وگلستان بوده اند .براي اينكه از همان نخست ،دلش مثل سير وسركه شروع مي كند به جوشيدن .حاجي با اندكي تشويش پرسيده :مگر مزاجت خوش نيست ،كه اين طور بي قراري نشان مي دهي ؟

خالو سعي كرده لبخند بزند :نه حاجي ،لزومي ندارد ،به فكر من باشي .بهتر است جلو پايت را نگاه كني ،اينجا بجز سنگلاخ ناهموار ،چيزي ديده نمي شود.

پس ،از فراز اين صخره تا دير نشده ،سيد را صدا بزن ،مثل اينكه باز راهش را گم كرده .

آنوقت ،به پيروي حرفش ،خالو پيرزاد بين برهوت ،بانگ بلند راه انداخته واو را متوجه سمت

ديگر بيا بان مي كند. گويا آن ساعت پيش ازظهر بوده .زيرا سيد ،يكه وتنها ،در هرم شرجي و

گرما ،همينطور له له مي زده .صدا را همين كه شنيده ،از حركت باز ايستاده .بري چندمين بار،طي فرصتهاي گذشته به پشت سر نگريسته .واينبار،از ديدن چهره هاي آشنا ،لبخندي بر لبها ي عطشناكش آورده ،وبا جان تازه اي رو بجانب آنها نموده است.

حرفهاي پراكنده اي در راه،بين شان رد وبدل شده .هنگامي كه خالو ،از راز سير وسفرهاي

بي پايان سيد پرسيده ،چند لحظه اي حاجي جان نشانه هاي شورش آشكار را در چشمهاش

مشاهده مي كرده وحتي براي مدت طولاني تري ،بي اعتمادي در رفتارش سر مي زده .

پس از آن از خالو پيرزاد پرسيده :برا چه منظور ،اين حرف را مي پرسي ؟

دوباره نگاهش كرده .گرد وخاك بيا بان ،‌اعضاي چهره اش را پوشانيده ونشا نه هاي ترس وبي اعتمادي را ،دو چندان مي كرده . باد سرخ ،بين رمل بيا بان ،بوره مي كشيده .آنوقت ،

با عجز آشكار تري ،باز پرسيده :چرا اينطور سوال مي كني ؟

خالو ،در چهره حاجي با تعجب نگاهي انداخته ،آنوقت به طرف سيد بر گشته وبا طنين

ملا يمي گفته :انگار اين سوال اسباب تشويش ونگراني ات شده .

حاجي نيز بالحني كه بخواهد اطمينانش را جلب كند افزوده :خالو قصد ومنظور بدي ندارد ،

از اين حرفش برداشت بدي نبايد داشته باشي .

هردو چندي در سكوت ،به سيد زل زده اند .سيد هم گويي در بازي شطرنج مات شده ،همين

طور هاج وواج مانده ونگاهشان مي كند .تا اينكه خالو پيرزاد ،با لحن دلجويا نه اي گفته :

خوب بهتر است راهمان را ادامه دهيم ،تا به موقع حوالي آبادي برسيم .

سيد؛درباقي راه ،صدايش ديگر درنيامده .گاهي خالو ؛حركت هاي آشكاري نشان مي داده،

بلكه نزد خود ،مي خواسته حرفي بزند .حتي شايد نكته روشني ،بنظرش مي رسيده .از قبل

زير زبانش مزمزه مي كرده .يكباره فراموش مي كرده.پس از چند لحظه ،تصوير واضحي از روزهاي بلند تابستان ،در ضميرش حك مي شده وعطش هولنا كي ،لبهاي سوخته اش را همچنان قاچ قاچ مي كرد.

خالو پيرزاد؛گفته :حالا باد سرخ، در گوشه وكنا ر بيا بان بيداد مي كند.

حاجي در جوابش ؛ابتدا نگاهش بين موهاي سپيد سيد لغزيده ،سپس براي چندمين بار ،از فكرش منصرف مي شده .يكمدت گذشته ؛براي او حرف مي زده ،تا اينكه جمله گمشده را پيدا مي كرد.

گفت:سال گذشته را ،چرا نمي گويي كه ده نفراز اهل آبادي قلعه صالح ،بيا بانمرگ شدند؟

سيد پريشانحال به نظر مي رسيده ،حاجي اين طور ديده بود.بخاطر همين رفتار ،با نجوا چيزي را در گوش خالو گفته ،بعد به عقب برگشته ،چپ چپ سيد را مي پا ييده .چند بار زير لب ،نام

گلبخير را  زمزمه كرده ،وخواسته سلامتي اش رااز او ،جويا شود.اما دوباره ؛از چنين حرفي

كه بايد مي گفت؛خود را بر حذر مي داشت.

از روز ؛چند ساعت هنوز ،درراه مانده بوده .آنها ؛از نظر تخمين كوره راه ،هر كدام يد طولائي داشتند.مثل مار ؛مي توانسته اند ،روي صخره هاي بيا بان ودر قلب دره هاي اطراف

ورخزه پيش بروند.شايد سالهاي جواني ،وروزهاي سلامت خودرا،درميان همين تپه ماهورهاي

صحراي اينجا،سپري كرده اند .اينطور به نظر سيد رسيده ،چون خودش ؛ازجاي دورتري آمده بوده .از چند لحظه پيش تا كنون ؛اصلا هميشه بلد راهش ،همين آدمها بوده اند .لا اقل تاآنجا كه يادش آمده.

گفت:عاقبت يكروز؛ براي پيدا كردنش ،تمام ،راهها را زير پا خواهم گذاشت .

شايد؛چند دانه اشك،در د لش ريخت.ازفكري گفته بود ؛كه خيال مي كرد ،از زبا ن حاجي شنيده.چون فهميده ؛گويا لبهاي حاجي ،چند بار حرفش را مي خواسته بزند. اما بعد ؛مدتها از چيزهاي ديگري ،با خالو پيرزاد گفتگو مي كرده .نقشه هاي سيد ،مرتب نقش برآب مي شده.

به شدت گرما ؛هر چه نزديكتر مي شده اند ،باز دورنماي آبادي ديده نمي شده.

تا هنگامي كه نخستين آبادي را پيدا مي كرده وتقاضاي خود را تكرار مي نموده .خالو پيرزاد هم ؛هربار ،بنا به مناسبتي اورا ،به سردي وسكوت ،دعوت مي كرده .حاجي جان ،اينرا بعدها ،پيش بچه ها ،بصراحت نقل كرده .گفته كه ؛بيش از چند بار ،از زبانش نشنيده مي گرفته .

خالو پيرزاد ؛پرسيده از سيد :اين چند وقت چكار كرده اي ؟

سيد ،يكبار اسم پسرش را ،زير لب صدا مي زده .خالو عقيده داشته ؛به گوش خودش شنيده .

زيرا ،در آن لحظه ،گرم حرفهاي ديگر حاجي بوده اند يك عده قبلا ؛خبرهايي از زن وپسرش آورده بو دند .

گفته :همه اش خالو اين در وآن در بوده ام .

بچه هاي روستا پسرش را جي جي ،خطاب مي كرده اند .بعد ،كم كم دوست وآشنا ،به اين نام او را صدا زده ،حتي بر سر زبان غريبه ها نيز، افتاده بوده .نقل مي شده ؛از قول آدمهاي نزديكتر ،همين اسم در آغاز ،براي نا ميد نش ،توسط مادرش گلبخير ؛روي او گذاشته شده .

گلبخير را ؛كه ظاهرا زن مهربا ن ودلسوزي بوده ،يكي از اهل آبادي پيشنهادش داده .سيد ،

زير بار نخواسته برود .بيرون از دهكده ؛بيرون از دهكده ؛كلبه اي داشته وبارش چند جلد ،

كتابهاي فرسوده وقديمي بوده .چند مدت پيشتر ،با الاغي يكه وتنها ،سفر مي كرد ه.

 

ديري نگذشته ،بعلت سقط شدن الاغ ،در ميان كوهسار قديمي منطقه ،تصميم گرفته باقي عمرش را ،يكجا متمكن گردد.

كلبه ؛بعدها به همت جوانترهائي ،كه اغلب سر نترس وماجرا جوئي داشته اند ،در محل مناسبي در ابتدا شيب تپه اي ،مشرف بر ميدان روستا ،بپا گشته شده .سيد ؛سر بين كتابهاي كهنه اش فرو برده ،با دنياي از ما بهتران ،ارتباط مي گرفته .يك زمان متوالي نيز ،زنهاي

قلعه صالح،وحتي از دهكده هاي دور ونزديك ؛به طور مخفيانه ،عده اي ديگر به شكل آشكار

براي دعاي دفع جن وصلسم ويا جادوهاي ديگر ،مشورتهائي رد وبدل مي كرده اند .

وقتي سر وصداي كار ؛بالاتر گرفته ،چند نفر از ريش سفيد هاي محل ،نخست در نوبتهاي مختلف بصورت كنايه تذكرهاي جزئي داده اند .با اين وجود ؛از ريش سفيد سيد ،شرمنده شده و

در آخر نيز حرف خود را قطع مي كرده اند .

تا اينكه حاجي جان ؛با اشاره انگشت ،درخفا اورا به سكوت فرا خوانده بود .سيد ملتفت موضوع نشده .برايش چندان تفاوتي نمي كرده .امكان چنين برخوردي را ،بعيد نمي دانسته .

مسئله او نيز ،تا اندازه اي زياد ،اين طوري ايجاب مي كرده.

حاجي گفته :بيا از شر شيطان خلاص بشو،از خير اين سفر آخر ،صرفنظر كن.

لحن حرفش ؛به دل سيد ،همين بوده كه لابد ،يك ماديان از سرش زياد است.با خود نيز گفته كه اگر به همين قاطر پير وچموش، رضايت دهد ،بايد كلاه خود را ،برنوك كاكل بنشانم.

خالو پيرزاد اما منظورش را، طور ديگرتعبيرمي كرده .بين حرفهاش پريده .اورا سرزنش كرده ،تا بعد كه يكباره،از كوره در رفته.رو به سيد؛گفته:حالا كه چند سال ،در هروجب ولايت

دنبال شان پرسه زده اي ،اين آخر عمري ،بهتر است در گوشه اي استراحت كني .